Ahmad Reza Ahmadi

احمد رضا احمدی

يك

در كمين اندوه هستم
بانو

مرا درياب

به خانه ببر

گلي را فراموش كرده ام

كه بر چهره اممي تابيد

زخم هاي من دهان گشوده اند

همه ي روزگار پر.ازم

اندوه بود

بانو مرا

قطره قطره درياب

در اين خانه

جاي سخن نيست

زبا بستم

عمري گذشت

مرا از اين خانه

به باغ ببر

سرنوشت من

به بدگماني

به خوناب دل

خاموشي لب

اشك هاي من بسته

بر صورت من است

هيچكس يورش دل را

در خانه نديد

بانو

من به خانه آمدم

و ديدم

كه عشق چگونه

فرو مي ريزد

و قلب در اوج

رها مي شود

و بر كف باغچه مي ريزد

بانو مرا درياب

ما شب چراغ نبوديم

ما در شب باختيم

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks