Manzar Hosseini
منظر حسینی
...من از آفتابی ترین شهر زمین.....
من از آفتابی ترین شهر زمین می آیم
از انتهای دانش آب
از ابدیت آتش زردشت
و استخوا ن های اساطیری یزد.
من از ایستگاه بانوی سرخ پوش میدان فردوسی
شاهد سقوط تاریخ
از فراز میدان ها،
از کتاب فروشی های خیابان منوچهری
و موریانه هایی که به قلب دانش نقب می زنند،
از بوف فکور کافه نادری
که بر ویرانه های نیرنگستان خیره گشته است
می آیم.
من از "شهرری" می آیم،
از سلا له زنانی که بر پله های فروریخته رابطه ها شان
سبزی پاک می کنند
و خاطرات زرد خود را
با سبز سبزی ها رنگ می زنند.
من از راه شیری پستان مادرانی می آیم
که کودکان تردیدشان را سیر می کنند.
من از دبستان " عفت "
که پاسدار عفت دختران است می آیم
و تمامی آیات گناه را در قرآن
از بر کرده ام.
من از شهر مردانی می آیم
که با پلک های افیونی
برای عفت زنان
معرکه می گیرند
و بر نجابت های لکه دارشان
سنگ می بارند.
من از آفتابی ترین شهر زمین می آیم
از سربازانی که فرمان ایست می دهند
از ابلیسانی در جامه قدیسان
از تبار تضاد ها و تسلیم ها
و زبان بی منطق تاریخ.
من از سرزمین معجزه های مسخ شده می آیم
و تمامی خدایان را
در برزخ تردیدم
انکار کرده ام.
من از قتلگاه الفبا و ترانه و آتش
از شهر هزاران ستاره کهنسال ،
از میعادگاه آفتاب و ماه،
و تکرار،
که چون مفصلی،
روزها را بهم بند می زند
می آیم.
من از آفتابی ترین شهر زمین می آیم
از شهر سقف های فرو ریخته و آوار
از گورهای دهان دریده بی شمار
و قلندرانی
که زیر وزن سنگین خدا
می میرند
من از آفتابی ترین شهر زمین می آیم.
من از مرزهای مقدس دوازده نام
گذشته ام
به دروازه های تمدن و هذیان پیروزی آزادی
رسیده ام
من از هزار توی زبان پارسی ام
به الفبای زبان دیگری
رسیده ام
از پندار و کردار و گفتار نیک
به بی پروایی جهان پورنو رسیده ام
من از بلندای قاف سیمرغ
به قله های پوچی رسیده ام
من از هفت شهر عشق عطار
به شهر فاتحان تنهایی رسیده ام
نگاه کنید!!!
من از کجا به کجا رسیده ام!
من از آفتابی ترین شهر زمین می آیم
از انتهای دانش آب
از ابدیت آتش زردشت
و استخوان های اساطیری یزد
و گویی هزاران سال است که مرده ام.
خاکسترم دگر،
به ً گنگ ً بپا شیدم......

