Said Soltanpoor
سعید سلطانپور
غزل زمانه
نغمه در نعمه ي خون غلغله زد, تندر شد
شد زمين رنگ دگر, رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده كه در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ي شب خنجر شد:
_ شب خودكامه كه در بزم گزندش, گل خون
زير رگبار جنون جوش زد و پرپر شد
بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ي گل, داغ دل مادر شد _
روي شبگير گران, ماشه ي خورشيد چكيد
كوهي از آتش و خون موج زد و سنگر شد
آنكه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون, شرف خاور شد
آن دلاور كه قفس با گل خون مي آراست
لبش آتشزنه آمد, سخنش آذر شد
آتش سينه ي سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد, تب باور شد
وه كه آن دلبر دلباخته, آن فتنه ي سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد
شاخه ي عشق كه در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد
عاقبت آتش هنگامه به ميدان افكند
آنهمه خرمن خونشعله كه خاكستر شد
شد زمين رنگ دگر, رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده كه در خون مي گشت
برق خشمي زد و بر گرده ي شب خنجر شد:
_ شب خودكامه كه در بزم گزندش, گل خون
زير رگبار جنون جوش زد و پرپر شد
بوسه بر زخم پدر زد لب خونين پسر
آتش سينه ي گل, داغ دل مادر شد _
روي شبگير گران, ماشه ي خورشيد چكيد
كوهي از آتش و خون موج زد و سنگر شد
آنكه چون غنچه ورق در ورق خون مي بست
شعله زد در شفق خون, شرف خاور شد
آن دلاور كه قفس با گل خون مي آراست
لبش آتشزنه آمد, سخنش آذر شد
آتش سينه ي سوزان نوآراستگان
تاول تجربه آورد, تب باور شد
وه كه آن دلبر دلباخته, آن فتنه ي سرخ
رهروان را ره شبگير زد و رهبر شد
شاخه ي عشق كه در باغ زمستان مي سوخت
آتش قهقهه در گل زد و بارآور شد
عاقبت آتش هنگامه به ميدان افكند
آنهمه خرمن خونشعله كه خاكستر شد

