Shams Langeroodi
شمس لنگرودی
آسان است براي من
كه خيابانها را تا كنم
و در چمداني بگذارم
كه صداي باران را به جز تو كسي نشنود
آسان است آفتاب را سه شبانهروز بيآب و دانه رها كنم
و روز ضعيف شده را ببينم كه عصا زنان از آسمان خرد بالا ميرود.
آسان است كه چهچهه گنجشك را ببافم و پيراهن خوابت كنم.
آسان است ناممكنها را ممكن شوم
اما آسان نيست معني مرگ را بدانم
وقتي تو به زندگي آري گفتهاي»
.............................................
ميآيي و چون چاقويي روزم را به دو نيم ميكني
نيمي بهار هلهله زن، توفانهاي سرخوش
نيمي كه نيامده بودي هنوز
و بوي نان كپك زده ميدهد.
به من بيست و چهار ساعت كامل ببخش
روز يخ زدهام را در گرماي تنت آب كن
جرعه جرعه در گلوي اين پرنده سمبل بريز
........................................
«به سرش زده باد، نگاهش كنيد
چگونه ميان درختها ميرود و سرش را پنجرهها ميكوبد
به سرش زده باد،
دستش را دهان گنجشكها گذاشته نميگذارد سخني بگويند.
آب حوضچه را به هم ميريزد
فرصت نميدهد كه گلويش را ماه تر كند
به سرش زده اين برهنه گرمازده، …
گفته بودم طوري بيايي كه بوي تو را باد نشنود!
ديوانه شده اين پسر
پيرهنت را به دهان گرفته كجا ميبرد!»
.........................................
دوستت دارم
و پنهان كردن آسمان پشت ميلههاي قفس آسان نيست
آنچه كه پنهان ميماند خون است
خون است و عسل
كه به نيش زنبوري آشكار ميشود
دوستت دارم و نقشهاي از بهشت را ميبينم
دورا دور با دوند عسل
كه كشان كشان خود را به خانه من ميرسانند

