Jamshid Meshkani

 

 

جمشید مشکانی

۱۳

وقتی شاعر، بر کتاب جهان، تبصره‌اش را نوشت
به تاج شاهی پشت کرد و
چنگ در گریبان دیوانه زد

و دیوانه ی شهر از همه مهربان‌تر است
می‌زند زیر آواز
مست‌تر ترانه‌ای برای تو
برای تو، که در پایان اندوه، گام‌هایت را داده‌ای به این من دیوانه
همین دیوانه که تو را
چو آتشی
انداخته
در دامان شهر

با من برقص
دیوانه!

۱۴

خواب تن ترد شما بود
شاید
ورنه چرا دندان‌هایم را با خون ببر خالکوبی می‌کردم
به این همه پیامبر دیوانه
به بی‌جهت‌ترین قبله‌ها
چرا
سلام می‌کردم

با یاد پریروز شما نباید
شاید
دیوارهای غار را نقاشی می‌کردم

۱۷

در آغوش بهار کُندپا
این برف بی‌هنگام هم جایی دارد

گرما
در سینه ی من است
زنی را دوست دارم
سیگاری دست‌پیچ دود می‌کنم
و به پایان این شعر هم نمی‌اندیشم

۱۸

در این جهان فقط دو چراغ می‌تابید

یکی، چراغ خانه ی تو بود
به دیگری
نمی‌رسیدم هرچه می‌رفتم

٢۴

باشد
بودن سیاه و نبودن سپیدش هم
باشد

حالا که بامداد سبز است هنوز و
رود هم، دوباره  دوباره، می‌رود و
یادش دَرمان خوان ِ خالی‌های تبدار ِ داستان است
پس چرا هی مست کنم  من و در کوچه‌های بی او، آرزوی او
چرا دوبیتی ِ کفش‌هام را هی پاره‌پوزار

او، تلخ و دور
مرده به مرگی تنها
من از نخست، تابوت او

۳۶

از سفرهای نرفته‌ات می‌آیی، حافظ
و می‌بینی
عشق همینجا بوده، همیشه، در خانه ی همسایه
دخترک ِ دیروز قد کشیده
زنی تمام
تمام ِ زن شده

دیدی دلا...
با من چه کرد دیده ی معشوقه‌باز من

۴۰

بسیار باش، دهان من
اوست این!
با گریبان چاک و زنار سُست لکاته
با کونه ی داغ خیار، لای سُرین
با تلخون پایین
اینجا
همین
شهرکی در سوئد
روح زن ایرانی
پرسشی درشت
چشم‌هایی دشوار
و شعر خنزرپنزری فارسی

۴۹

نمی‌بینم فرق پر و خالی
تفاوت آبادی و تنگسالی را، دیگر
سهم من هم همین جهنم ولرم است، لابد
همین خیابان شلوغ، ولی بی حرف
و نباید حرفی بگویم
از خانه‌خرابی‌هایی که نه خوشبخت‌ترم کردند
نه داناتر

که، مثلا، من هم بودم
دیدم چطور آدم و حرف و حرکت
حفره ی شلوغی می‌شد در روح
و حالا در این کافه ی مست
همه خوبند
من هم

نشسته‌ام
پس از سقط جنینم
و زنم!

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks