Hooshang Assadi

 



هوشنگ اسدی

حسرت

حسرتا

بر

باد

که

بر گیسوان تو

می وزد

و آفتاب

که بر طلای تنت

می تابد

این

پله ها

پله ها

پله ها

به کجا

می رود

با تو

که همه رازت

را می بیند

وقتی

که از من

و باد بازیگوش

پنهانش

می کنی

حسرتا

بر عمری

که به حسرت

تمام شد

حسرتا

برمن

22خرداد 1385

نجوای ملافه ها

کسانی

در این ملافه های زرد

می میرند

وزنی جارو بدست

از راهرو می گذرد

کسانی

در این ملافه های فیروزه ای

بدنیا می آیند

و پشت شیشه ها باران می بارد

هنوز می بارد

کسانی

خون قی می کنند

دراین ملافه های سفید

و زنی د رجاده مجاور

به صدای بلند می خندد

چر خها می دوند

زنها می روند

نبض ها می زند

وکسانی

خاموش می شوند

بر این نوارهای سبز

که نام و سال و شهر را

می نویسند

بر هراس ملافه های مرگ

ملا فه های سفید

ملافه های زندگی

بهار پاریس

می گرید

زنی چتر رنگینش را

بازمی کند

تهران اگر بود

غلغله می شد شاید

بر این کاشی های آبی

و سرخابی

تهران اگر بود

ماموران امنیتی

پشت در پچ پچ می کردند

و دوستانم

برایم گل

و ودکا

می آوردند

در بسترهای آشنا

زاده می شویم

و د رملافه های غریب

می میریم

فردا- یازده صبح-

بوقت خاکستری پاریس

کسی دیگر در جایم

خفته است وملا فه ها بوی دیگری دارند

زنی جارو بدست

از راهرو می گذرد

وخاطره مرا پاک می کند

ساعت یازده صبح

- بوقت خالی غربت-

مردگمشده

در سفیدی ملافه ها

از کنار ایستگاه

متروکی می گذرد

که درآن هیچکس

در انتظار هیچکس

نیست

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks