Minoo Nosrat
مینو نصرت
حوا صدایم می زنند!
نام من لیلی ست!
سر آغاز اندوهم نبودی
تا قامت سترگ رنجم
هم قد شانه های تو باشد
باری
به فریادی شوقناک
دریچه ی تمام روزها را بستی و
کوزه ام
تکیه بر تنهائی داده
به پیامبر چشمانت خیره ماند
به هفت روز و
هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می خواستی
کوزه ام را به سنگ شکستی
نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم
نه مسجد
نه از قوم لوط بودم
نه گمورایی
تنها می شنیدم
حوا صدایم می زنند
و می دانستم
نام من لیلی ست
من
تازه به این زندان نیامده ام
دیریست با پیراهن عشق بر تن
عریانی را به نماز ایستاده ام
و
رنج طویل من
زندان روز هائی است که تو برای عشق بریده ای
آه...دروغ نبود وقتی گفتم
دوستت.......
****
مادرم مهریه ی خود را بخشید
از چنار پیر دهکده جداشد.
من
پیراهن گلدار دست دوزش را
کنار حوض در آوردم و
به شهر آمدم
هنوز بلوغ سر بریده ام
در حاشیه ی کوکبها بالا و پائین می جهید
هنوز در میان سطل پر از جوجه های حنائی
بال بال می زد
ومن هنوز
تکه های بریده ی تن مادرم را
که بر برهنگی رانهایم دوخته شده
احساس می کنم
وقتی عاشق می شوم
هنوز گونه ی راستم می سوزد
و گونه ی چپم سرخ می شود.
*********
به هوای تو
تا نیلوفر دویدم
او
آموخته بود مرداب را
من
فرو رفتم .
************
دستهایت بوی بهار گرفته بود
وقتی خاک مرا زیر و رو می کردی
گل سرخ
اتفاق کوچکی نبود
بعد از این همه زمستان
******
تنگ است
راه حوصله
تنگ است ای عزیز
می ترسم عاقبت
باران ناتمام
سیلی به پا کند
باید شبانه
خورشید کوچکی
بدوزم
روی لحاف خویش
*********
تنهائی روشن است
عقر به ها با چرخش آتشدان اعداد بر دستان
گیج شده اند
به دنیا آمده ام
به جهانی که تو ترسیم کرده ای
پشت همه ی پنجره ها باران پرسه می زند
میان همه ی دیوار های محدود تنهائی بزرگ می شود
تنها
منم که پرچم تو را
بر فراز خویش به اهتزاز در آورده ام
و
مقابل چشمان ابدی ات می رقصم
*****
سر آغاز اندوهم نبودی
تا قامت سترگ رنجم
هم قد شانه های تو باشد
باری
به فریادی شوقناک
دریچه ی تمام روزها را بستی و
کوزه ام
تکیه بر تنهائی داده
به پیامبر چشمانت خیره ماند
به هفت روز و
هر روز با نامی منسوب به قبیله ای که می خواستی
کوزه ام را به سنگ شکستی
نه نیمکت نشین کلیسا و کنیسا بودم
نه مسجد
نه از قوم لوط بودم
نه گمورایی
تنها می شنیدم
حوا صدایم می زنند
و می دانستم
نام من لیلی ست
من
تازه به این زندان نیامده ام
دیریست با پیراهن عشق بر تن
عریانی را به نماز ایستاده ام
و
رنج طویل من
زندان روز هائی است که تو برای عشق بریده ای
آه...دروغ نبود وقتی گفتم
دوستت.......
****
وقتی برای شنیدن نیست
فصلها ورق خورده اند
تو
جا مانده ای
اینجا چشم انداز مهمی ندارد
برهوت همیشه تنهاست و
کلمه ای بر تخته ی سیاه سو سو می زند
پنجره چه باز ؛ چه بسته
وقتی آسمان شبیه پرنده ای ناممکن
چشمها را به بازیگوشی نمی خواند
باران معجزه ایست که
هرگز اتفاق نمی افتد
انگار مرده ایم
این هجوم شکلها و خنده ها و آه
تعبیر تلخی بیش نیستند
*****
به خواب بگوئید: نیاید
نیمی از زندگی بر دستانم جا مانده
می خواهم نفس بکشم
و لختی
به عبور ستاره ها بنگرم
بگوئید : خواب نیاید
کویر تا حنجره ام بالا آمده است
می خواهم پیش از طلوع خنجر بر افق
جر عه ای آب بنوشم
******
چه نشسته اید!
دیگر دستان ما به آسمان هم نمی رسد
تکرار تا گلو بالا آمده است
چراغ لبها خاموش است
چاله های چشمان خشک
پاها , کودکان منگ را می مانند
زمین خوردن
فصل همیشه ی آنهاست
چه نشسته اید !
یکسال دیگر از روی ما گذشت
بی آنکه
خم به ابروی خود بیاوریم
*****
روی خطی که از میشی چشمان تو آغاز
در قعر چشمان من تما می شود
می خواهم
جمله ای , شعری , آیه ای بنویسم
هزاران گنجشک روی آن می نشیند
به یک پلک بر هم زدن
می پرند
تنها
من و تو
از هم پر و خالی می شویم

