Samsam Kashfi
صمصام کشفی
صدای شکستن
مثل الف که با شکستنش از میانِ نای،
آیا تو هیچ، با شکستن ِ میان
نوایی رساندهای به گوش؟
ما، شکستهایم و شکر بردهایم
حالا تو بشکن و از ما شکر ببر!
تا معنای دیگری بپیچد در گوش ِ این صدا،
بشکن
عین و الفِ این معنا را بشکن
صدای شکستن تبر که نمیخواهد،
با سر ِ انگشت هم
یا
با دل زبان و سقف دهن هم
یا
میشود:
کفش و کلاه کرد و رفت و از پشت قاف پیدا کرد و رساندش به لالهی گوش
ــ این همه راه؟
ــ ما تا خودِ نای هم رفتهایم، از مسعود سعد بپرس
تو خودت میدانی:
پیدا کن و بشکن !
تبر که لازم ندارد شکستن ِ این مصرع ِ بلند
تبر که نیست همیشه هم نشین ِ شکستن
مصرع، چه کار دارد به کار شکستن
خود شکستن است
که باید.
بشکن! صدای شکستن را
حالا اگر
"شین" پارههای اینهمه بشکن
گردی نشانده روی شکستن
ابر را بشکن و از جان و دل ببار!
حالا، سکوت!
بشنو!
رود است این که صداش پیچیده در گوش ما
و رسیده تا این بالا
پس، هم این صدا و هم این بالا را
بشکن از این بالا،
بالا که بشکند، هیچ نمیماند
تو، هیچ را هم بشکن!
از پیچ هیچ که بگذری
جای خوشیست، این بالا
این پیچ، حواس جمع میطلبد امّا!
پایین اگر بلغزی
میافتی میان نقطهها
که افتادهاند بر ِ رودِ پُر آب
مانده همین که بلغزی،
شب باشد وشکسته باشد ماه از میان آسمان و
تو هم بشکنی و نبینی پهنای رود را
خیلی، فراتر است از دید دو چشم؛
شاه خوارزم ندید این "خیلی" را
رودکی اما،
دیده بود و گذشته از پهنا
حالا تو شاه ِخوارزم را ،
در میان آب،
بشکن
بشکن، دوباره بشکن، بشکن
رودکی را نه، نشکن
از آب که گذشت
خنگ او را بگردان تا نچاید.
خُنَـک که شد،
بنشین، همین جا پایین ِ پای هیچ همین بر ِ دستِ ما
از پشت نقطهها
سر برآور و بشکن الف را از میان نای
بشکن!

