M. Sahar
م. سحر
به :
ناصر درخشانی«خاور»
شاید بود که ...
شاید بود که آینه آئینه نیست
یا آب داروی عطشی نه
وز آتشی شراره نخیزد چراغ را
شاید بود که سایهء لبخندی
در آفتاب ِ لحظهء شادی لرزان نیست
یا چشمه ای مسافر ِ سبزینه ای
یا برفگــَرد ِ مهتابی
از بام ِ آسمانی افشان نیست
یا بی سرود می گذرد رود
وز میوه چلچراغ نبستند باغ را
شاید بوَد که رازی در ژاله بارِ اندوهی
یا آهوارِ برشده برکوهی
یا چشم را زبان ِ سخن نیست
یا مِهر ، شعله باخته در خواب
یاعشق ، سربریده به محراب
یا هیمه وار سوخته اند اشتیاق را
شاید بوَد که باورِ رُستن را
بذری به کشتزار
آبی به جویبار
یا نور ِ گرم ِ دانه شکافی به دشت نیست
یا غنچه را مجال ِ دمیدن
یا جوجه را خیال ِ پریدن
یا آشیانه سوخته مرغان ِ رفته را
پرواز هست ، بل و پر ِ بازگشت نیست
شاید صدای کهنهئ ناقوس
این صوت ِ درحجاب ِ کجا و کِی
با زنگ های تازهء پی درپی
سوزان تر آورَد به دل اینگونه داغ را
اما چنانکه حافظ گفت
شاید بوَد که اگر که برآید ز دست ِ من
از صحن ِ روزگار بروبم فراق را
3/10/1991 پاریس ،
مطلق ِ بیداد
خلوت ِ من قصهء فراق ِ وطن بود
قصهء ده سال غُصّه خلوت من بود
زانچه کشیدم در این هوای روانسای
صد به خفا بود اگر یکی به علن بود
بارگه داغ و درد ساحت ِ دل بود
لانهء رنج و شکنج ، خانهء تن بود
ساغرم آکندهء همارهء زقّوم
بادهء من زهر در سفال ِ کهن بود
طعم ِ عدم داشت باده ای که به کف بود
بوی کفن داشت جامه ای که به تن بود
گُلخن ِ من بود اگرچه خیل ِ کسان را
غربت ِ من باغ ِ یاسمین و سمن بود
دوزخ ِ من بود اگر بهشت ِ زمین بود
تاوهء من بود اگر بهار و چمن بود
من نه به پای خود این طریق سپردم
سنگ ِ رهایم ، ستم فلاخن ِ من بود
خانهء اجداد پی سپردهء وحشت
پهنهء آشوب و پایگاه فتن بود
بر وطنم زیر ران ِ قهر و عداوت
خنگ ِ زمین باره ای گـُسسته رسن بود
بادی اگر بود ، آشیانه ربا بود
ابری اگر بود ، آسمانه فکن بود
سیل نوازنده بود و زلزله قواّل
صاعقه رقّاص و رعد دایره زن بود
گوش ِ زمان کـَر ز بس فغان و هیاهوی
جان ِ جهان خسته زین تنا و تنن بود
سرخوشی زاغ بود و عشرت ِ کرکس
شادی ِ خفّاش بود و عیش ِ زغن بود
بال فروبسته زین شقاوت ِ بی مرز
بر لب ِ قُمری سکوت گرم ِ سخن بود
وعدهء دین زی فراکجای بدآباد
شهرِ فضیلت نبود ، قعرِ لجن بود
زین ره تیغ و دریغ ، غایت و مقصود
خانهء رامش نبود ، بیت ِ حَزَن بود
هادی ملّت خدا نبود ، خطا بود
مصدر ِ دعوی دهان نبود ، لگن بود
جان ِ طبیعت در آستان ِ جنون از
نعرهء دجّال طبع ِ چاله دهن بود
خدعه زرهپوش ِ جهل بود و خرافات
کینه علمدار ِ مکر بود و محن بود
حاصل ِ صد نسل در حریق فِتـَن سوخت
حاصل ِ صد نسل در حریق ِ فِتـَن بود
مطلق ِ بیداد در کلام نگنجد
مطلق ِ بیداد ماورای سخن بود
طبع ِ مرا خار کین خلیده به دل بود
رنج ِ مرا جامهء قصیده به تن بود.
پاریس ، یکم فروردین 1368
برابر با 22 مارس 1989
م . سحر
جزیرهء سرگردانی
ای به هر نـَفـَسی دور از خود ، زی خود ار رَه دیگر دانی
پی بریده برون خواهی زد ، زین جزیرهء سرگردانی
قایقی که نمی سازی را ، بر کرانه نمی خواهی سوخت
درنشسته در این تارستان ، راز ِ ماندن ِ خویش ار دانی
تا قرین ِ مُغاکی زین سان ، زنده زنده به خاکی زین سان
صلح و فتنه برابر بینی ، عشق و کینه برابر دانی
پیش ِ آینه ای بی داور ، یکدمت نه شگفت آید گر
شرّ ِ فاجعه خیر اندیشی ، خیر واقعه را شر دانی
من تو ام ، تو منی ، ما آنان وان «من ِ» تو نمی یارد گفت : ـ
کزچه نقرهء او مس یابی ، وزچه آهن ِ خود زر دانی
همتی نه و بازویی نه ، کوره ای و ترازویی نه
قلعپاره ای و رویی نه ، کیمیاگری از بر دانی
در کِنشتِ زمان کاهن خو ، سجده خواه ِ ضمیری ، زین رو
رستگاری و آزادی را ، در پرستش ِ باور دانی
باوری که به کین درجانت ، پای بسته به سنگستانت
رشک ِ غول ِ بیابان است این ، رهزنی که تو رهبر دانی
پیش ِ مشعلهء آگاهی ، پی بریده و بی همراهی
زین جزیره برون زد خواهی ، زی خود ار ره دیگر دانی ! ـ
پاریس ، 25/5/1999

