Nader Khalili

 

 

نادر خلیلی


رفتی

از دیده شدی پنهان ، خود هیچ خبر داری؟

پس از دل و هم از جان خود هیچ خبر داری؟

صد بار به صد ناله گفتم که مکن اینسان

گفتی که مده فرمان خود هیچ خبر داری؟

لرزیدم و رنجیدم، آه از تو چه من دیدم!

افتان شدم و خیزان خود هیچ خبر داری؟

گشتم به تو من مشغول ازظاهروهم مجهول

نادیده گرفتی هان خود هیچ خبر داری؟

در شهر بگشتم من با این چراغ در روز

گفتم که تویی انسان خود هیچ خبر داری؟

چون بیژنت آویزان در چاه غم و حرمان

گشتم ز تو من گریان خود هیچ خبر داری؟

بٌد شعر تو آزادی اشعار تو آبادی

شد خانهً ما ویران خود هیچ خبر داری؟

بردی تو ز یاد ای جان هر نکته و هر پیمان

زآن گشت دلم نالان خود هیچ خبر داری؟

صحرا من و آهو تو از دیده به هر سو تو

جان بودی و هم جانان خود هیچ خبر داری؟

این خانه خراب و دل پر شد همه از مشکل

رفته است دگر سامان خود هیچ خبر داری؟

من هستم و رسوایی با این دل شیدایی

اشکم همه بر دامان خود هیچ خبر داری؟

تو از چه ترٌش باشی رفتم که تو خوش باشی

هر قصه راست پایان خود هیچ خبر داری؟

حالی چه شود حاصل از زخم تو بر این دل

پرسیدم از این و آن خود هیچ خبر داری؟

گفتند که آواره این نیست ره چاره

حالی ز چه ای حیران خود هیچ خبر داری؟

از عشق بلا خیزد صد فتنه جفا خیزد

راه است و یکی درمان خود هیچ خبرداری؟

از عشق تو دوری کن پیوسته صبوری کن

آخر تو نئی نادان خود هیچ خبر داری؟

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks