Shahrooz Rashid
شهروز رشید
سالهاي بي فصل
ما از اوجهاي پروازهامان فرود آمده ايم
و كنار دام، دانه نيست.
و غفلت و بطالت
حوالي ما را آباد كرده اند.
از خستگي هامان خواب هم سودي نمي برد.
مرمت ما در وقاحت آفتاب مي گندد.
شرح هجران، عادتي ديرينه است.
ما زخمي سترونيم و جبران نمي شويم.
قرار بود شعر از ما راه و رسم بياموزد
قرار بود ما قطب نماي راههاي نو شويم
قرار بود نام درست زندگي را ما بر زبان بياوريم
قرار بود چنان باشيم كه تغيير از ما تقليد كند
قرار بود زبان تجربه هاي ترد باشيم
نه تردستي تقليد.
قرار بود دهان صداقت باشيم
نه حنجره ي دروغ.
قرار ما چنين بود
بي قراري ما چنين بود.
قرار بود ما به صورت شب نور بپاشيم
قرار بود پيشاني ما آينه ي روز شود
قرار بود آنجا كه پرنده ساكت تر از خرسنگ است
ما معناي پر تلالو صدا و آواز باشيم.
قرار ما چنين بود
بي قراري ما چنين بود.
آه
من هميشه فراموش مي كنم
كه ما از ديروز آمده ايم.
ما هرگز به سوي راه نرفته ايم
ما همواره و هميشه سرمست ردّ پاييم.
ما تكراركنان آمده ايم.
ما تكرار بوده ايم
ما تكرار هستيم
ما تكرار خواهيم ماند.
تكرار هزار جامه ي ما رويينه تن است.
ما هرگزيم
و فعل فريباي شدن
هرگز دستها و پيشاني ما را تجربه نخواهد كرد.
روزي عقابان به ارتفاع پيشاني ما حسرت مي بردند
اكنون چنان كوتاه مي پريم
كه هر علف هرزي پيچك پايمان مي شود.
ما پرخاش هاي تاريكيم
كه به روي روز و نور و شاعر
فضله ي سيمرغ مي پاشيم.
از دست هاي ما بوي سدر و كافور نشت مي كند
ما تابوت غرور و روٍياهاي خود شده ايم
بن بستي وقيح بر سر راه.
ديروز
ديروز
ديروز
ديروز ما را از بر كرده است.
يادت هست
كه با شال گردن ارغواني من
چشمان شب را بستيم
و به سوي دريايي بي ساحل در روٍياهايمان دويديم
و خورشيد به خاطر شيطنت ما
پنج ساعت زودتر دميد
يادت هست؟
نه من امساك چل درويشم
نه زمين، گليمي فروتن و مختصر است.
سزار نيستيم تا ستارگان و سنا
از ما اطاعت كنند.
ما گل سرخ ميخانه هاييم
در شب هاي آز
در شهرهاي جهنمي.
چه كسي از تو چنين ملخي ساخته است
كه خود را مي جوي
مي جوي
مي جوي
و در لكنت روز
خود را به روي رهگذران تف مي كني؟
در اتاق هاي هزاران بار مربع
شاعري شورش كرده است.

