Sepide Jadiri

 

 

سپیده جدیری


وجودواره

«من از نهايت شب حرف می زنم» (فروغ فرخزاد)

چه مردنی بودند
در امتداد اطوهای هر شب وسواس
چروکهای لباس!
و من هميشه به دنيای روز می گفتم:
- لباس های چروک
به من نمی آيد!...
و اعتماد بنفسی که زير کفش من
به شکل ارتفاع پاشنه، تق تق می کرد
هويت من بود...
و دور چشمهای من، هميشه قابی بود
که عکسشان می کرد:
غروب، آبی بود،
غريزه آبی بود،
نگاه دزدکی کوچه های ولگردی
و عشق، آبی بود؛
به رنگ آینه ی بی تفاوتی هايم
- به رنگ خوشبختی...

* * *

وجودواره ی من
به من نمی آمد...

* * *

شبی که باور کردم «نهايت شب» را،
چنان چروکی پير
- وجودواره ی من ـ
در امتداد اطوهای هر شبش جان داد
و اعتماد بنفس
به تق تق بدون رسميتش پايان داد.

 

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks