ُShokooh Mirzadegi



شکوه میرزادگی

 

 


انتها نیز کلمه است


هر شب خواب آن ماهی را می بينم

که در تنگه ی غرق شده می گردد

و در دی. ان. ای ِ شرابی باستانی

نام تو را می جويد

نامت کلمه است

نشسته ميانه ی آفتاب

و هر که می گذرد از آن

عاشق می شود

***

از وحش و تاريکی گذشته ام،

از توفان خورشید و

از  جنگل ابر.

گذشته ام از دالان های جاذبه ی بی رحم زمين

و قرن تا قرن

با تپش بال پرنده ها دويده ام

.... تا به تو برسم

***

نه!

وقت فراموشی نيست

زمين اکنون فقط به حافظه ی ما باور دارد

و به کلمه

همین که از خاک و سنگ

می رويد تا از پنجره های  ما بگذرد

همين صدای ساکت چرخش زمين

همين آفتابگردان که روبروی خانه ام نشسته

و همين عسل

که به ياد تو می نوشم.

***

اکنون می دانم

انتها نيز کلمه است

بی رسم و بی رسوم

وچون مهربانی و آتش

***

رسم ها را به هم بزن

و از  دل سنگ هايي

که از نفس قله های مذاب می رويند

آتش بياور!

چشمان زئوس بسته است

و دست هايم ديگر شکسته نيست

 


29 اکتبر 2007

 

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks