Hamid Reza Rahimi

 

 

حمیدرضا رحیمی


مقياس


... امروز ديگر

به همه چيز

می توان پرداخت

اين که

نگاهِ گربه به جهان

چگونه نگاهی ست

و سنگ

چه احساسی دارد؟

وقتی که از کوه

کنده می شود

و کوه

چه فکر می کند

بی آن تکه سنگ

و اين که

رنگ

چه می تواند بکند

وقتی که جهان

با شتاب

رو به تاريکی می رود

و اينجا

واحد اندازه گيری شقاوت

چيست؟

وقتی که يک دسته فکر

پشت پنجره می ماند

و چرا اين روزها

شيشه شيشه

مرداب می فروشند؟

***

نمی دانم

مردمان را

ديده ای اين روزها؟

چيزی از نوع ماسه

در دهانشان

برق می زند

و کراوات بسياريشان را

کوسه برده است...



يک تکه از زمان


... اين که من

در اين ازدحام بزرگ

گم شده ام

و يا نمی د انم

که زندگی

پشت کدام ستون

پنهان شده است،

چيز غريبی نيست.

هواپيمای تو

در اين سوی جهان،

ناگهان

با 600 خاطره

ناپديد می شود

و آن سوی تر

انبوهی تماشاگر

مرگ را

به روی صحنه می برند*

***

از پنجره

به قطار ثانيه ها

نگاه می کنم

که با تخته سنگ هايی بر دوش

از معبر دشوار زمان

لنگ لنگان

می گذرند...

 

 

 


* ايهامی به انفجار تأتری در مسکو در سال 2002

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروزی

اين روزها ديگر

هيچ چيز

بی حادثه

درک نمی شود

حتّی

زيبائیِ سرسام آور تو

که سخت

طعم باروت می دهد...

 

 


تصوير


لباسم را

سخت می تکانم

و موهايم را نيز

و به پيرمردی که

در آينه است می گويم:

باد را

می بينی؟

انگار

خاکستر می آورد!...

 

 


خيال


ايستاده بود

زمان

و من

توقف اش را، سخت

جشن گرفته بودم.

***

شادمانی ام را، امّا

تعويض باطریِِ ساعت

از من گرفت!...

 


فقدان


اين توئی

که تاريک می شوی

يا ماه

از چشمان من

رفته است؟

***

کتاب را

بر می دارم

و می نشينم کنارِ

شعله ی تنهائی

که اطاق را

همچون روز

روشن کرده است...

 

 

 


 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks