Esmail Yourdashahian
اسماعیل یورداشاهیان
عصر چهارشنبه
عصر روز چهارشنبه است
خاکستريست
باران نرم با باد می وزد
گلها را فراموش کرده ام
فکر کردن
و خيس شدن را
ميان راه قدمهايم کند و آهسته می شوند
فکر پرنده ای که پريد
باران را شکست
مرا با خود می برد.
کاش می شد چون پرنده بود
يا چون درخت
زندگی را همين طور زيست
رهاتر از هر چيز
راه رفت و چيزی گفت
روز را در تکرار قدمها کشت
مثل هر روز که در رفت و آمدها کشته ايم.
می شد هم گفت :
زندگی همين است
هم چنان خواهد بود
اما عصر فردا چهار شنبه نخواهد بود
خاکستری هم
فکرهای من هم تلخ نه.
راه می روم
ميان باد و باران
هياهوی درختان
چهارشنبه در تنم ذوب می شود.
27/ 2 / 85 اروميه ايران

