Nosratolah Masoudi

نصرت الله مسعودی

 

بابل بود يا ميمه يا هانوفر نمي دانم!

پس از اين همه سال

اگراين صدا

به آن لب ها سا ييده بود

چرا اين سيم نيمسوز نمي شود

و اين من

مني كه مدام تاریك تر مي شود

هنوز سر به سينه ي اولين برف ِجهان دارد

برفي كه بازنگشتن ات را

از صبح ِازل حدس زده بود.

نه كه باور نمي كنم!

وكسي كه مي خواهد

ساده بازي ام دهد

آن "سين"هاي نوك زباني را

كه اولين آتشبازي

بردر غار ِ "آلتاميرا"بود

هرگز نمي شناسد

و هيچ تر هم نمي داند

چقدر من

چشم هاي تر ِتو را

در طول پارك ِملت ِ"ميمه"

در دفتري كه ديگر ورق نمي خورد

نا گشوده نگه داشته ام

و باز نمي فهمد كه من

با بازي ِآن خنده هاي ِ گم

تا كجاي شعاع هاي بي تا ب ِ آفتاب

برق ِ تر ِ لب ات را

از بَربوده ام

وجز آن پلاك ِخواب رفته در گذر ِ آتش وُ ليمو

كه داغ ِغلامي دلم شد

تركيب ِهمه ي تابلو هاي جهان

دود ِ چشم ِ ترم بوده است.

آخرين معصوم ِمترو هاي بي ايستگاه!

به همه ي معصوم هايي كه من مي شناسم

اصلاً به پارك ِكوچك ِ ميمه

به چرخ هاي ماشيني

كه از بابل وُ دريا

تاگردش به چپ ِجنون ِمن

فقط يك لبخند فاصله داشت

انگار آن پلاك را

به دلم كوبانده باشند

كه مدام تركيبي غريب

در طو ل ِراه هاي ناشنا س

خاطزاتم را تكه تكه مي كند

تا تفسير مطلق جهان شود

جهاني كه نيمي از آن

در بخش ِكوچك ِميمه

و نيم ِديگرش

زير ِدرختي در دروازه ي بابل

گم شد.

و يا شايد هم همه اش در هانوفر

به لباني چسبيد

كه ديگر باز نمي شوند.

راستي كجاي گيجي ِمن بود

كه گفتي: " زندگي شايد همين باشد فلاني"

اصلاً قسم به هر چه معصوم وُمعصومه كه مي شناسم

كه پاييز هاي بابل وُميمه وُ هانوفر

مرا كيلومترها گريه كرده اند

كه حالا

حتا در خواب هاي بي بهارِ خرم آباد هم

خوب مي دانم

كه اين صدا اگر صداي تو بود

بال ِآن كبوتر كِزكرده كنج ِايوان

حتماً جرقه مي زد

ولااقل من وُاين سيم ِلعنتي

امشب نيمسوز مي شديم.

· ميمه : بخش كوچكي است در 85 كيلومتري اصفهان

· هانوفر: شهري در آلمان

· آلتاميرا: غاري در اسپانيا كه زيستگاه انسان هاي اوليه بوده است

 

 

 

 

آسمان در چشم ِتو می چکد

 

 

باد را در خود پیجانده این باران

که تمام ِترانه هایش

بر سیم های بی مخابره یخ زده اند

و سینه به آسفالت ساییده به رنگ ِسرخ

آنکه جاده های در به در را

بی سنگ نشانه وُ علامت راه

بارها از بی راهه

به منزل برده بود.

گریه هایت رانگهدار

عروس ِآب های پریشان وُ

ویرانی ِواژهایی که این روزها

جز بر سنگ ِگورهای گم

نمی توانندجا خوش کنند.

ببین چشم هایش چه باز

بازی ِ آسمان وُ ابر را

به بازی گرفته است

تا در دو اجاق خاموش

حرف ِتازه ای را به گُل بنشانند.

من وُتواز چه ایستاده ایم بناگاه

با این گریه ها

که طنین شان درکف ِ دست می پیچد!

مگرکه عشق نمی تواند

نشانش را

در نگاهی رها کند

که راهی به بی سقفی آسمان دارد

مگر نمی تواند

با آن پللک ِنیمه باز

قشنگی باد وُ ِباران را

لااقل نیمه تمام بخوانَد

مگر....

این آینه که ذراتش

سادگی ِکهکشان را

خوشه خوشه کرده است

گرگ ومیش ِراه ِ شیری را نمی شناخت؟!

باز بارش ِبی قاعده

که چتر وُدست را از جا می کند.

من درکجای این بارش ام که به چشم نمی آیم

و این قدر ازحرف ِمن دوری

و این روز محو هم شده حالا

در کجای ِ ویرانی ِشکوفه های سفید

سنگین به سینه می زند

که این همه پنجره

دست شان پُر از تاریکی ِیکریزا ست؟!

نگاهش کن که جا وُ جاده را

به سینه ساییده است

کسی که راه های در به در را

بی سنگ ِنشانه وُ علامت راه

از بی راهه بارها

به منزل رسانده بود!

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks