Hooman Ghapchi

 

 

هومن قاپچی

تاریخ

هزاران سال

از آخرین عشقبازی

بی هوس

گذشته است

دوستت دارم

به زبان میخی!

به عظمت دستهایی

پارسی و مغرور،

کجاست نوای بربط؟!

درهر نت یاد تو

زیر خروار ها خاک

آوار شده ام

بر سر خلاء

کجاست قانون؟

آواره ی آوای رُبابم، ربابه؛

یا یاد لحظه های دیوان

دیوانه کرده مرا؟

من به هیات مرد چنگی

لا به لای مثنوی

چنگ می زدم در موهایت

خاک بر سر ِ

موریانه ها

که فرق عشق و چوب را

نفهمیدند

دوستت دارم

روی خمره های گلی؛

گذشته از خط و خال و

چشم و ابرو؛

نجابتِ این خاک را خریدارم

امان از دستِ باران

که با هم روی لبت

ترَک خوردیم

ببین!

سومین شکاف از راست....

دوستت دارم

در هر قرن،

که قرینه ام شده ای

پس از این همه سال

سنگ هم آینه خواهد شد

چه رسد به

چشمانی

که هم رنگ صدای نی

غم غریبی

به جان بیابان

ریخته باشند

گلایه از گِلت نکن

که مجنون ترین خاکِ عالم است

دوستت دارم

به زبان میخی!

تو فقط بنویس...

28 آذر 86

ریزش

طلوع، غروب

طلوع، غروب

وای این قدر پلک نزن!

خورشیدکم

لب هایت

چگونه قطب را

در اقیانوس آرام قلبم

خلاصه کرده اند؟

خلاص کن خلسه هایم را؛

که آب شدن در حقیقت چشمانت را

ترجیح داده ام

به خلسه ی لب هایت،

کودکی ام

با قلبی کاه گلی

فرو می ریخت

در طوفان خنده هایت؛

پشت همان روزها

که هر شعاع خورشید

یکی از

چین های دامنت

شده بود

این جمله را مرتب می دویدم:

بوی اطلسی

رنگِ چشمان توست

انگ ِ دستان ِ من!

خوش به حال ِ

مرغ و خروس ها

که با دستان تو

جا می شوند

من جا نمی شوم

در کاغذ ها؛

که تو

نانوشتنی شده ای

***

بی تو

که باریده باشی

دلم، بوی خاک نمدار

می شود

اینجا زیر پلک هایت

روشن تر از خاک

پاک عاشقت شده ام

با بوی کاه و گل،

بیا مزرعه ای چای

در پیراهنت

راه بیندازیم،

باغ پسته ای

در لچکت...

بوی خاک

از دیروز

به امروز ِ

آینه رسیده

که در ماوای پرچین دامنت

هر چین

نشانه ای ست

از فردا

و نبودن تو؛

و پروانه ها

برای درک روسری ات

سبقت گرفته اند...

هم پیله ی من

دستان کاه گلی ات را

به من بده

حقیقت

خاک من است

سرد وگرم،

زیر آسمان بی ابر ِتو؛

بی تو

که باریده باشی

دلم، بوی خاک نمدار

می شود

شما را به جان اطلسی ها

بفرمایید چای!

17 آذر 86

پلاک 14

موهای همیشه بافته ات

تافته ی

جدا بافته ایست

میان عطر ِ شبنم ها؛

می خواهم

با گردن بندت

هزار گردنه را

بند بیاورم

بدر کامل که نه،

اما، هلال ابروهایت

حلّال همه ی مشکلات،

حلال جانم شده است

پلاک 14

ملاک رو در رویی

پرنده و آسمان

هلاک ِ تابستان تراس؛

من و تو

چه بی هراس

خندق های خنده را

شکفتیم،

می بوسمت

تا قبل،

تا پلاک 14،

آن روز بعد ازظهر،

تکرار...

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks