َAzadeh Davachi
آزاده دواچی
http://www.nice-writings.blogfa.com/
آ فرینش
روز تلخی بود
مهتا ب هفت بار به ستا رگان شک کرد
زمین
به هسته های پوسیده در بطنش، لعنت فر ستا د
درختا ن بی ا عتنا شدند
به رسوا یی کوچ پرندگان
وبه صدای اسا طیری کبوتر ها
و آ سمان
برای هر رهگذری آ رام گریست
وسوسه زهر آ لود آ دم ، با رور شد
در گلوی هوس ا نگیز حوا
سیب سبزی بی اندوه ،
در دستا ن حوا رویید ،
بی حضور آ دم
و پس از دشنا م سخت آ فرینش،
بشر متولد گشت
پیا مبرم
پوسیده شد ه ام
درمن پیا مبری بود ده سا له،
با شریعتی گتگ ،
و رسا لتی موهوم
کنیه ای که به فراموشی اش سپرده بودم
و نسبی که در من رانده شده بود
او در من حلول یا فت
آ نگاه که من ،
از سبک ترین پنجره شهر آ ویزان بودم
و من کشتمش
بی اعتدال
و با نقا بی بر صورت
و در فضای پست معنویت به رکوع در آ مدم
روحم از قلیان اعدام جوانی ،
و نقا بم از هراس رسوایی زنی ،لرزید
و پیا مبر درونم ،
در عبور احسا سم مدفون شد

