Nasser Najafi

 

ناصر نجفی

 

یک منظومه ی آواره

از افیون جاده ها می گریختم و

فرزندان ام را شماره می کردم

تابستان حشره در محاق بود.

زمین

شلوار خاک آلودش را می تکاند؛

و ماه نگران

ساده دلانه

بر مدار زمین

عقربه هایش را می گریست

هیچ زخمی روئین تن نبود.

عضلات جوانی طعمه ی خاکستر می شد.

پوست ام تاب آورده بود

حوالی میانسالی را

جوان تر می کرد.

با سنگ نبشته ها نمی راندم

کابوس قبیله ام با من بود.

سایه هایم

متهم به گوزن بودند

کابوس های قبیله ام

محکوم به حلقه ی مفقوده

گریزان

کفش های ملی و

شعرهایم را فراموش کردم

اما

دیوانگی ام را برداشته بودم

و ستاره ام

هنوز هم بدون آسمان بود.

گریختم

از قرنی به قرنی

از قاره ای به تقویم اکسیژن؛

با چمدانی افسرده

به ستاره ی هالی.

به قرنی فربه گریختم

که به دستی لایه های اوزون را

لاغرتر می کرد؛

و به دستمالی

غربت موریانه را

های های می گریست.

در آغاز هلهله بود و

آتش بود

و هر یلدا

به طول یک نخ سیگار.

ماه و

شن

نزدیک تر بودند.

ساحل باد

با نی لبک اش

خواب ماه را

از آشوبه های کشتی به اسکله ها می برد

و باراندازها را

مدهوش تر می کرد.

بوی هیزم

مشام بندرگاه را پوشانده بود

و بندرگاه

پهن کرده بود صبحانه اش را

بر بام شرجی و

بادهای آبی پوش.

رویا

بر پولک برف زاده می شد

انگور بیقرار

بر شاخه ی تابستان.

ابر

ابدیت باران بود

و ما

در کیمیای آفتاب

گرانبها می شدیم.

بر بوم آسمان نگاهت می کردم.

ماه

پنجره هایش را می گشود.

ماسه ها

مغروق ات می خواستند.

دریا

تابستان هایت را آه می کشید.

سال هشتاد و چهار

بوی توتون می داد.

آمستردام زرد بود

و ما

با شتاب نقره

از آن سوی سکه

فرو غلتیدیم.

غربت

هميشه لباس مهيبی دارد

گاهی

به رنگ همين كاپشن های متداول است

وگاهی هم

پيراهنی ابر آلود است

كه با دكمه های بسته

خميازه می كشد

از پيراهن زنبق

تازنبوران شهد افشان

سطری سپيد در ميان ماست

در برف پنجره ای بگشا!

بگذار

جهان ترانه بخواند

زمين پرلكه و

دستان آدميان

بر قانون قانقاريا

كمرنگ می شود .

دوزخ

زمستان های كبودی دارد

مگر

پيراهن ويرژيل

چند سرود

دوام خواهد داشت؟

بگذار

جهان تر انه بخواند !

سطر سپيد را باوركن!

شاخسار الكل

قاچاقچيان رويا

وتزريق ماهتاب

به كوچه های ماه گرفته را

باور كن!

بگذار جهان ترانه بخواند !

منلاس

از افسانه تهی میشود .

آ ه آگاممنون!

زخم هايت را بر دار

بارانی ات را بپوش

وجنازه ات را

به اخيلوس بسپار

كه در مغرب هلن

صورتكها

وخدايان هم

پير می شوند.

پيش از  آنكه غبار دررسد

كاروان های رويين تن

هريك

بی چشم وپاشنه

به مغرب مرداری فروشدند.

عشق

هميشه با بر گ آغاز می شد

و با زرد می گريست

ای عشق گمشده!

توورق شناسنامه ات

در حوالی شبنم بود

وغربت

به سن وسال پير ترين

گربه ی همسايه .

به ميدان های مشبك

و آسمان های پر مفرغ

بر جاده های صفراوی

وپل های بر افراشته از قانقاريا

هيچ كس , هيچ كس را

زلال نمی ديد.

در مذاكرات باد

روزنامه

از تورم پروتئين انبوه تر می شد

وشامگاه

ژامبون های غنی شده را

ورق می زد.

ارگان های خشم نوشته بودند:

رفقا!

برای گذار

به مرحله ی پرُستات

تا اطلاع ثانوی

هيچ اطلاع ثانوی نيست.

تو آن قدر خوب بودی

كه در سرمای پروستات هم

نامه هايت ر ا

از ماه پست می كردی

وبر دروازه های لوور

ژنرال پتن را هم

دوست می داشتی .

گاهی

تو آن قدر خوب بودی

كه دلم می خواست

شناسنامه ام را هم

باطل می كردم.

نوشته بودی :

آه ساموئل

با اين پوتين ها كه

(كاری نمی شود كرد)

در انتظار هيچ ولاديميری هم

نيستم

" تمام سلطنت ام يك اسب " .

تو گاهی آن قدر خوب بودی

كه دلم می خواست

شناسنامه ات را هم

برايم پست می كردی

اماخوب می دانستی

كه ايستگاه های اتوبوس

گريخته اند

وترامواهای خواب آلود

در هيچ ايستگاهی

توقف

نخواهند كرد

آن روزها كه تابعه گريخته بود

ديگر

هيچ دهانی برای خواندن نداشتم

آن قدر لاابالی شده بودم

كه جسدم روی دستم مانده بود

حتی

به فكر پنهان كردنش هم

نيفتاده بودم .

آن وقت

ياسپرس را برداشتم

و به شلينگ ميان بر زدم .

فلسفه برپاهايش ايستاده بود

بر دره های هايدگر

وخيزابه های هراكليت

اكتبر خسته

پيراهن سرخ اش را می پوساند

ودر صفوف مك دونالد

با لبخندی بی دندان

رژيم غذايی اش را منحل می كرد.

اكتبر خسته را

پهلوانان مرده

حمل می كردند.

ساق هايت را

از ماه بيرون بگذار!

پاييز

سوت زنان

با سيگار برگش

می گذرد.

با خواب هايم

- محبوبه های شب-

از پرتگاه شبی اجتناب ناپذير

فروغلتيدم

از آرواره های ويران اش

كه ارواح بابلی

بر آن حكم می راندند .

آن گاه

ژوپيتر

بركرانه ها خاموش شد

ومن كه از نيمه های جادو

تا زحل

آمده بودم

تهی دستانه

در پاييزی درون گرا

با زخمی غريزی

و لبخندی ويران شده از

سكانسی معكوس

به خطوط فرضی بازگشتم

چهل سالگی ام را

در بادها تشييع كردم

و با تكه های پيراهنم

بر شانه های ميلادی گريستم

و ديگر بار

به طنزی سياه گريختم

آن چنان كه

انبوه پريان

به شبی عاقل از من گريخته بودند.

ای عشق گمشده !

سوسن های مكتوب

شقاقل آتشين

مغناطيس

وسحر گنجشكان در پيراهن غوغا

برای تو .

بگو !

به كدام آسمان معلق

بايد بگريزم ؟

در ويروس ستارگان

به بازخوانی پنجره بنشين !

هميشه

پيش از هپاتيت

زرد

در را می شكند.

باواژگان درگذشته

بگو نام هاملت چيست ؟

من به كابينت ها

ومرگ مكرر خويش مشكوكم.

از آلياژ مردگان می گذرم.

بر جاده های ستمگر

ادامه ی ماه را

بر  شانه می برند.

برف می بارد از كتان اش .

غرق در سديم

پلنگ پر لكه را تر ك می كند.

درخنكای كتان

بنگريدش.

به بازارهای تنباكو

زخمی تمام

شناسنامه ای تاريك و

ناتمام.

به تصاوير مردگان می نگرم.

شايد كه زندگی

تكانه های مرگ است

وزندگان

فرزندان دور  باطل اند.

بگو

به كدام شب نامه بايد بگريزم

ای نام در به در؟

يك پلان پر آتش

يك ژست قديمی

دريای گوژپشت و

جلگه های تابستانی را

می شود تدوين كرد

اما دستانم

( نمی دانم دستانم را كجا بگذارم؟)

نگاتيو ها را دنبال كن

آرواره ای

در حمايت برفك

آوای زبان را مغلوب

كرده است .

بارديگر

در خواب نيمكت ها

غروب می كنم

و باسرفه های زمستان

تا شال گردنم

پوك می شوم.

ناصر نجفی 1372

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks