Fakhredin Saiidi
فخرالدین سعیدی
اینجا اردیبهشت است
و من از بهشت لبهای تو دورم
و از خندهات پیداست که نزدیکترم به حسرت چاقو
و ناگهان یک سیب
ای پگاه نیک!
به دستهای تو می پیوندم
چرا که روشنی پیراهنم از تلاوت انجیل است
این خبر از کانال کلاغی مخابره شد
که مدیون رنگ پوست و خاک پوتین توست
این بانگ رود رود که می پیچد دور سرم
پیراهن سفید رودابه است
سگ می شوم و به داشته های فکری شما پارس می کنم
بدجنس!
خودت را جمع کن از کاج بیرون شو
فحش ناموسی نداشتیم
این که پشت سرت ایستاده
نه رود خرسان است نه خلیج بنگال
تنها گلوی بریده ی شعریست
پس بنویس!
بنویس ماه خاطر پریشان من است
و اینکه از حرفهای کوچه بزرگترم تهمتی رواست
بنویس مریمی عیسی نزائئده ام
و چقد معصوم است آسمانی که در جنون تو اتفاق می افتد
بنویس این خیمه از دامن آلوده ابی اغماض آفریده شد
بنویس عصای سردار اسعد بختیاری مورد داشت
بنویس این گربه با کلاه ملایم مایل به قهوه ای فرنگی می رقصد
بنویس.........
آه اگر این حرفهای تلخ نبود
قهوه می شدم در فنجان شما
میرزا تقی خان امیرکبیر
و سرازیر می شدم از تاریخ
می ریختم به کارون امروز
تا بفهمند که آبروی الفبای فارسی کورش بود
من کسی را می خواهم کنارم بنشیند
روسری سپید بپوشاند
سینه اش را آویزان کند
و به کارونی که از شعر من جوشیده شیر بنوشاند
زنم صلوات می فرستد و لیوان مرا آب می کشد
او دائم از شیر آشپزخانه و تسامح خواجه نظام الملک حرف می زند
و من می دانم این از ابعاد تلخ تاریخی هفده شهریور است!
خانم!
من دیگر بزرگ شده ام
و به خاطر همین در هنوز لحظه های نیامده
کوچه را با کفشهای تو به بازی گرفته ام
خواهش می کنم کمی خودت باش
تا رنگ پیراهن مرا به یاد بیاوری
و بفهمی این فرم بزرگ که روی سطرهای اول بوف کور سرش گیج می رود
فیت چشمهای من است
خانم خواهش می کنم........

