Hozhabr Mirteymoori


هژبر میرتیموری

به فرغ فرخزاد

- وقتی که رفتی -

وقتی که رفتی

باد

در فراغ موهایت

به خود می پیچید

دیوانه وار

وکوچه

پژواک قدمهایت را

از دیوارها

تمنا می کرد

من و کوچه و باد

نبودنت را تا صبح

در بغض ماه

گریستیم

هژبر

ژانویه٠٨

لاهه

-  زمستان نگاه -

شلاق می زنی هر روز

عبور مرا درگذرگاه سرد ِ

چشمهایت

من به سوسنی می نگرم که

در زمستان نگاهت

می خندد .

هژبر

دسامبر ٠٧

-کوچه-

در حجم خاکستری کوچه

عبور بی هدف

بادی سرگردان

و پنجره هایی

که بی خودی بازند

می گذرند

سنگین

سنگین

آدمهایی که سوژه دلتنگی اند.

باد می گذرد

آدمها هم

پنجره ها هم چنان بازند.

هژبر

07-07-07

دن هاخ

- در تنهائی -

(به مریم هوله)

گفتی جهان را تمام شده بدانم؟

چه می گوئی! ملکه ی فریادها؟

جهان

مارا تمام شده می داند.

ما

فراموش شده ایم

در انحنای زرد و پُراز تشویش

این حیات.

و خسته

از تنفس سرد این کوچه های خاکستری

با پیراهنی که از آن ما نیست

نفس می کشیم هنوز

بی بودن

و در روزهای کهنه ی تاریخی

که می رود بی ما

نگاه می کنیم تب آلوده

که زندانبان شهر

هر روز

سر متعفن باطوم اش را

با پیراهن مادری مان پاک می کند.

و ما هنوز

در پی نگاهی می گردیم

که ببیندمان

که هستیم

و نفس می کشیم

که هستیم

و نفس می کشیم

در تنهایی.

هژبر

لاهه  - فوریه

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks