Khayam Zahiri
خيام ظهيري
اولين اتاق ...
اولین اتاق همیشه خالی میماند
و ما به اتاق بعدی میرویم ...
از لای پنجره ، نسیم میوزد
پرده میرقصد
آفتاب سرک میکشد
و ما مثل دو درخت ،
در باغچهای همین حوالی
بیدار میشویم
شکوفه میکنیم
میوه میدهیم ...
□ □ □
خیابان به همان سرعت که پر شده بود ، خالی میشود
هوا ابریست
و من
به موهای ریخته بر بالش
و روح خیسی فکر میکنم
که دور از من
به ماه نگاه میکند
و ابر
و من
که بین بود و نبود
همیشه سایهام
و درخت ...

