Meysam Riahi

 

 

میثم ریاحی

 

1

این طور که آرام بلند می شوی و پَرسه می زنی و قرمزِ آرام می روی

این طور که به حاشیه هایِ گرم می روی و سُرخ می شوی

این جا بدونِ فاصله هایِ دست هم باران می بارد

بدونِ فاصله هایِ دست هم ناگهان آب می میرد بدون فاصله هایِ دست

بدونِ فاصله هایِ دست هم

دست هایِ تو شکلِ مَجروحِ یک آسمان است که می اُفتد

که باران می گیرد و تو را به خواب می برد باران

بدون فاصله هایِ همین دست هم

آن قدر باخته ام به آسمان

که می توانم تو را با هر چه ندارم شرط ببندم و دیگر نترسم از آرزوهایم

دیگر نترسم و

دست ببرم به تَنَم تا بلند شوم و بلند شوی با چشمانِ کودکانه ام

زیرا تا پایانِ آتش را

تا ابعادِ آخرِ آب لال مُرده ام

لال

آن قدر مُرده ام

که پروردگارِ تو

بدون آنکه فکر کند به آخرتِ انار و

ببازد به پیراهنِ عجولِ دستانم وَ پروازِ فصل ها

تو را

با یکِ دریاچه یِ تلخِ نامتعارف می گیرد وَ می نوشد

بی آنکه بیاندیشد

به ایّامِ آب و

شایعه یِ رودخانه ای که می آید و رودخانه ای که می آید می آید

و تو

گاهی بدون آنکه بمیری

بدون آنکه با بادهایِ موازی بنشینی

شرطِ بارانی

2

مُعطلِ برف و

مُعطلِ صُبحی برهنه

مُعطلِ آسمان

مُعطلِ فردایِ یک پنجره

که تکّه تکّه از لبانم بریزد و

در همین گیاهِ تنها

بتوانم بوسه ات را بَغل کنم

بتوانم

تَنَت را بپوشم و

هیچ وقت

دور نباشم از پیراهنت

زیرا آغوشِ تو

آخرتی طولانی و

رهاتر از اَبدیّتِ آب است

 
Facebook MySpace Twitter Digg Delicious Stumbleupon Google Bookmarks