Ali Sarollahi
علی ثاراللهی
بهار, اوست
ما نی ایم و نای اوست
رهرویم و رای اوست
واین تقابل را ببین
ما ره ایم و پای اوست
***
در تلاطم های جان
در زمین و آسمان
در مسیر زندگی
ذره ذره جای اوست
***
این نسیم نغمه خوان
واین بهار عاشقان
همچو باران امید
نغمه لالای اوست
***
ضربه بر در می زند
کلبه آتشگاه شد
روی مهمان را نگر
وایِ بر من وای, اوست
جمعه 24 اسفند86
حس و حال من
تا بیکران عشق کشیده ست او مرا
جانا فراغتی بده این پای خسته را
من تا به پای قلهء افلاک رفته ام
تندی عشق می درد این کهنه پرده را
در پرتو کرشمهء مهتاب نقره فام
***
در من گرفت آتش سوزان دیده اش
جانم بسوخت از تب تند نیاز او
دریای شوق را بنظر شبنمی ببین
چون قطره اشکِ رفته به تاوانِ ناز او
بوس و کنار و خلوت و مستیِ پای جام
***
من عشق و شوق و باده و مستی گزیده ام
عمری در این عوالم خود سیر می کنم
از حال خویش آگه و محتاج کس نی ام
در آسمان منظر او طیر می کنم
شعر و سکوت و ناله و آواز صبح و شام
***
بالا بلند بخت من اینک طلوع کرد
بر من نمود چهرهء گلگون یار را
چشمم به راه بود که کی می رسد ز راه
در دل نواخت زخمه ام آهنگ تار را
شادی و اشک دیده و شهد و شکر به کام
10 بهمن 85
چند روزی شعری بر لبم نگذشت , نگران شدم تا ناگاه ...
چشمهء شعر من
***
لکنتی بر زبان من افتاد
چشمهء شعر من مگر خشکید؟!
از سرم برگرفتم این تلخی
خامه ام روی دفترم لغزید
***
رفت تا بیکران دریاها
تا افقهای دور, مرغ خیال
از سراپرده های وهم, رها
باز بگشود این زبان, پروبال
***
برقی از خاطر خیال جهید
گفت گویندهء ترانه منم
بوسه ای بر لبان یار نشاند
آنکه آمیخت شعر با سخنم
***
روزن دیده ام زدل واشد
از میان هزار راز نگاه
سوی معشوق, پرکشید کلام
چون نظر بازی سفیدوسیاه
***
بر لب چشمه سار شعر بلند
خوش نشستم به سایبان امید
مشت آبی گرفته بر کف دست
چشمهء شعر من مگر خشکید؟
سه شنبه 10 بهمن 85
خاموشی
گفتی مرا که هیچ فغان و سخن مگوی
از ناله ها و شکوهء مرغ چمن مگوی
از منتهای حسرت دیدار روی یار
از خاطرات زخمی و رنج کهن مگوی
***
در خویش گم شدم بامید خیال وصل
از خود بدر شدم که نبینم زوال خویش
در کار عشق و شعبده بازی روزگار
عمریست پا نمی نهم از این گلیم, پیش
***
دریای حسرتست دل سوگوار من
حرمان و حیرتا ز دو چشم خمار تو
ترسم هلاک گردم از این سردی خزان
دردا و حسرتا که نیامد بهار تو
***
من راز عشق را ز پرستو شنیده ام
با بلبلان حکایت پرواز خوانده ام
تا گوش جان نیوشم از آن جام باده ات
در این پیاله خانهء آواز مانده ام
***
اینک خموش کنج کلیسای وصل خود
چشمی به در که نور تو گردد دوای ما
دانم که فتنه ها همه از عشوه های توست
ای وای شب شد آخر و صبحست , وایِ ما
چهارشنبه 11 بهمن 85

