( آقا... شما وقت نگاه، بوی اورشلیم می دادید )
سرگردانِ یزد…
شهرِ بام های آبستن
کوچه های تنگ
دیوار های نزدیک به ارتفاع کلاغ...
سرگردان یزد…
بیماری مسری که من باشم
و عبورِ عاطلِ عابرانی، که نگاهشان را قرنطینه ام کرده اند
جسورانه بر مشغله ی رهگذرِ کوچه های سایه گیر سد می زنم:
- آقا... ببخشید آقا! آتش دارید؟
- بله! بله! .... یک لحظه لطفا.... آها!
پس کو سیگار شما؟!
- سیگاری نیستم.
- پس...؟
- تنها می خواستم نگاهم کنید
- اوه...
با کمال میل مادام
ن . گ . ا . ه
...
[ مَردی در چَمِ کوچه های خَماپیچ
زیرِ چترِ زائو های دویست ساله ی شهر
مرا خیره شد ... ]
رفت / رفتم
- راستی!
آقا... شما وقتِ نگاه،
بوی اورشلیم می دادید...
( تهران – یکشنبه 27 مردادماه 1378 – 7:30 عصر – جایگاه تسخیری – عروسی خنثی شده...! )
( خمیازه در کائنات )
خم...
یا....
زه....
لا به لای حرف هایم جفتک می اندازد
اصلِ بی نَسَبِ امر این است :
منتشر شدم
به چندی که نمی دانم
در نَشرِ چَندُم است...
انگشتانم که قد بِکِشند دیگر
حتی قلم هم به کار نخواهد آمد وقتی
انگشتانم قد، بکشند/ بنوازند/ بخوانند / بکارند
حتی زندگی هم به کار...
زلزله ی این خم... یا... زه که مجالم دهد
خواهم گفت:
اینجا هستی
به یائسه ی یاس مبتلا گشته گویا
و دکان جهنمش
در قرنِ چندُمِ پیش از چِمیدانم
با تقدیم احترامات
پلمب شده...
کاشف شدیم:
در چاپِ زیر زمینیِ کتابِ مقدس
صدای قهقه ی زئوس به گوش می رسید...
که کاتبِ بارگاهِ جَبَروت
صلاحِ ابلاغ ندید!
و با یک قیچی
فُکاهی حیات را
به سانسور، شکافت...
شاید برای این باشد که انگشتانِ کودکی ام
جبرئیل را، میانِ انشعابِ مغشوش ِ وحی
همواره، دست قیچی تصور می کرد!
انگشتانم که قد بِکِشند دیگر
حتی زندگی هم...
حتی...
( تهران - شنبه 16 شهریورماه 1387 - 11 شام - جایگاه - تاثیر از نظر برای شبی که کولی شد )
( سه پله ی بی ارتفاع )
۱
گفتم: آی! تمامم را گاز گرفتی! دنبال چه هستی؟
هوس آلود گفتی: سیب...
باز هم گرفتی...
سیب پلاستیکی را با لبخندی امیدوار میان دو سینه ات گذاشتم...
گنگ تر از همیشه نگاهم کردی و جنون آمیز خندیدی.
گفتی: اما این سیب، نه سرخ است/ نه آبدار/ نه با گاز گرفتنم فریاد می کشد/ نه از سیب خود سیبی می زاید...
با خود گفتم: من هم نه سرخ/ نه آبدار/ نه درد/ نه زایش
برخاستم، لخته شده و کهنه از آن همخوابگی، ملحفه ی آلوده را به خود پیچیدم و گفتم:
فردا مادر بزرگ را می برم تاب بازی...
پشت سر داد زدی: اما سیبِ من...
۲
- من تاب نمی خوام!
گفتم: چرا مادر بزرگ؟ مگر دیروز نگفتی بیا با هم تاب بخوریم؟
-آره اما این برام کوچیکه...
گفتم: اما تو دیگه مثل قدیما بزرگ نیستی... آب شدی؛ درست قد و قامت یه جوجه
- اما اونا تاب ها رو واسه مورچه ها ساختن، نه جوجه ها...
مکارانه گفتم: شنیده ام اتحادیه تازگی ها، زیر سایه ی ابولهول یه تاب برای جوجه ها ساخته.
نگاهم می کند...
مادر بزرگ را آنسوی خیابان رها می کنم، میدانم با قدم های ریزش، تا ابولهول خواهد رفت، شاید صد سالی طول بکشد...
آنوقت است که از زیر سایه ی پر اُبُهت دوست جدیدش کارت پستالی بفرستد و بگوید:
دروغگوی حرامزاده! اینحا که از تاب خبری نیست...
با عصایش بای بای می کند
بای بای مادر دویست ساله...
۳
با قدم های لنگه به لنگه تَنَم را به دیوار می مالم، سوت کارگرهای ساختمانی سر تا پایم را می لیسد... ای کاش مسواک می زدند...
بوق بوق بوق بوق ... مردی با پیراهن اتو شده، درست کنار من توقف می کند.
مشامم میانِ تمامِ تفاخرِ فریبنده ی عطرش، بوی پنجه هایی زنانه را شکار می کند...
گفت: ببخشید خانوم، میتونم...
مثل فواحش آرنجم را لبه ی پنجره اش تکیه می دهم و برای اولین بار نگاهی به صورتش می اندازم...
تمام وجودش، حتی دریچه ی عنبیه اش برای چند ثانیه خفه می شود...
گفتم: من سیب ندارم...
سکوت سکوت سکوت سکوت ... رفت
من، بدون سیب/ همبستر/ مادربزرگ/ کارگرانِ مسواک نزده/ معشوق، راه را ادامه می دهم و با هر لِنگه ام قدمی لَنگ زده بر می دارم.
مهم نیست به کجا...
( تهران – پنج شنبه 10 مردادماه 1387- 13:40 ظهر – جایگاه تسخیری – مادر گفت دیوانه شده ای! )